X
تبلیغات
زندگی....تنها....سخت

 

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر



حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر



دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر



رنج بسیار کشید و پس از آن

زنده گشت به کامش چو شکر



عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر



چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر



پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر




پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر



گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر



پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در



«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»




جامی

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/09/09ساعت 3:44 PM توسط |

سلام...سلام.سلامی دوباره به شما

 

...ببخشی که چند روزی نبودم....

 

تو این چند روزه خیلی برنامه هام خر تو خر بود....

 

یه ۳-۴ روزی رفتیم مشهد(از طرف مدرسه...جاتون خالی خیلی خوش گذشت و برای همتون دعا کردم)

 

یه ۷-۸ روزی هر روز ازمون امتحان گرفتن....

 

البته باید بگم که از شنبه ی این هفته تا دیروز اینترنتم قطع بود.....

 

و....

 

به خاط همین یه چند روزی نبودم...دیگه به بزرگی خودتون ببخشید

 

حالا دیگه بریم سراغ داستان امروز...

 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش

 

 به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

 


مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

 


پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

 


زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

 


پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!

 


زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

 


پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو

 

 مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

 


مجددا زن پاسخش منفي بود.


پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

 


مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛

 

 به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

 


پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.

 


من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند



آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

 

 ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/08/27ساعت 2:53 PM توسط |

سلامی دوباره

 

امروز هم دوباره داستان های اخلاقی براتون گذاشتم تا حال کنین

 

یک (روز) خانواده  لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

 در نهایت خانواده  لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

 

+ نوشته شده در جمعه 1389/08/14ساعت 7:51 PM توسط |

سییییلام....شطورین؟حالتون خوفه؟

 

این یه داستان خیلی قشنگیه که فک کنم یه تعدادیتون خوندینش

....................


وقتي خيلي کوچک بودم اولين خانواده اي که در محلمان تلفن خريد ما بوديم هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن که به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت که مادرم با تلفن حرف ميزد مي ايستادم و گوش ميکردم و لذت ميبردم .

بعد از مدتي کشف کردم که موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي کند که همه چيز را مي داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد. ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر کسي را به سرعت پيدا ميکرد.

بار اولي که با اين موجود عجيب رابطه بر قرار کردم روزي بود که مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود . رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي ميکردم که با چکش کوبيدم روي انگشتم.

دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه کردن فايده نداشت چون کسي در خانه نبود که دلداريم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همين طور که ميمکيدمش دور خانه راه مي رفتم . تا اينکه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوري رفتم و يک چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم.

تلفن را برداشتم و در دهني تلفن که روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.

صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته .... حالا يکي بود که حرف هايم را بشنود ، اشکهايم سرازير شد.
پرسيد مامانت خانه نيست؟
گفتم که هيچکس خانه نيست.
پرسيد خونريزي داري؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم.
پرسيد : دستت به جا يخي ميرسد؟
گفتم که مي توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو يک تکه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار.

يک روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدايي که ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس ميگرفتم.

سوالهاي جغرافي ام را از او مي پرسيدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که بايد به قناريم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزي که قناري ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهايي را زد که عمومآ بزرگترها براي دلداري از بچه ها مي گويند . ولي من راضي نشدم.

پرسيدم : چرا پرنده هاي زيبا که خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي ميکنند عاقبتشان اينست که به يک مشت پر در گوشه قفس تبديل ميشوند؟

فکر ميکنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون که گفت : عزيزم ، هميشه به خاطر داشته باش که دنياي ديگري هم هست که مي شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتي که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتيم ... دلم خيلي براي دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و من حتي به فکرم هم نميرسيد که تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان کنم.

وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم ، خاطرات بچگيم را هميشه دوره ميکردم . در لحظاتي از عمرم که با شک و دودلي و هراس درگير مي شدم ، يادم مي آمد که در بچگي چقدر احساس امنيت مي کردم.
احساس مي کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نيرويش را صرف يک پسر بچه ميکرد

سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترک ميکردم ، هواپيمايمان در وسط راه جايي نزديک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفآ !
صداي واضح و آرامي که به خوبي ميشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم مي شود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند؟
سکوتي طولاني حاکم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم که مي گفت : فکر مي کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خنديدم و گفتم : پس خودت هستي، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي؟
گفت : تو هم ميداني تماسهايت چقدر برايم مهم بود؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم.
به او گفتم که در اين مدت چقدر به فکرش بودم . پرسيدم آيا مي توانم هر بار که به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم.
گفت : لطفآ اين کار را بکن ، بگو مي خواهم با ماري صحبت کنم.


سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
يک صداي نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که مي خواهم با ماري صحبت کنم.
پرسيد : دوستش هستيد؟
گفتم : بله يک دوست بسيار قديمي

گفت : متاسفم ، ماري مدتي نيمه وقت کار مي کرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يک ماه پيش درگذشت.
قبل از اينکه بتوانم حرفي بزنم گفت : صبر کنيد ، ماري براي شما پيغامي گذاشته ، يادداشتش کرد که اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش.

صداي خش خش کاغذي آمد و بعد صداي نا آشنا خواند :
به او بگو که دنياي ديگري هم هست که مي شود در آن آواز خواند ....

 

آوازی در اوج آسمان...روی ابرها...

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/08/02ساعت 8:24 PM توسط |

سلام به دوستان....

 

اینم آپ بعدیم درباره ی کنکوره""""

 

سوال‌های کنکور  چند سال اخیر را دیده‌اید؟

 

 بعضی سوال‌هایش واقعاً خیلی باحالند!

 

منظورم چیست؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم: انگار یک سری سوالات کنکور


امسال در دروس ادبیات و معارف، برای آی‌کیوی در حد ...! طراحی شده است، در حدی


که قشنگ آدم را به خنده می‌اندازد. باور نمی‌کنید؟ پس سوال‌ها را بخوانید:




*جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید**.  *


«به نام خدای ............
بیانداخت شمشیر را شاه دین»
1) جهان آفرین
2) مهربان
3) کریم
4) رحیم
یعنی گزینه‌ها آن‌قدر تابلوست که طرف اگر شعر را در عمرش هم نشنیده باشد،
به‌راحتی و با توجه به وزن شعر، می‌تواند گزینه‌ی درست را پیدا کند. اما این
سوال تازه خوب است! صبر کنید برسیم به جالب‌ترهایش!

 


*ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید**.*
«بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چه‌گونه گور ............ گرفت»
1) شهرام
2) مهرام
3) بهرام
4) آرام
به خدا این سوال‌های کنکور امسال بوده است ها! فکر نکنید من این‌ها را از خودم
درآورده‌ام. باور نمی‌کنید، خودتان بروید سایت سازمان سنجش را ببینید. توی این
سوال فقط کم مانده بود یکی از گزینه‌ها را هم می‌گذاشت "دل‌پذیر" یا "تبرک"!
تست بعدی را داشته باشید:




*ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید**.*
«که گوید برو ...... رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»
1) دست
2) پا
3) کمر
4) چشم‌های
دقت دارید که، طراح محترم گزینه‌ی 2 را «پای» ننوشته که خدای نکرده داوطلبین
عزیز کوچک‌ترین شکی نکنند. آن گزینه‌ی 4 هم که آخرش است. اما سوال بعدی: 


*ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید**.*
« ............ پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه‌جا غیر خدا هیچ ندیدند»
1) مردان خدا
2) مردم همه‌جا
3) مردم همیشه
4) مردان و زنان
باز این سوال نسبت به قبلی‌ها خوب است! گزینه‌ی 3 را دارید که! خُب دیگر وقتش
است برویم سراغ شاه‌کارها!



*ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید**.
*«گل همی پنج روز و ....... باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد»
1) هفت
2) چهار
3) شش
4) هشت
یعنی من عاشق طراح این سوال هستم! خدایی دل خجسته‌ای داشته! فکر کنید! مثلاً
یکی با خودش بگوید: گل همین پنج روز و هفت باشد! ای جان! اما حالا که با سوالات
ادبیات آشنا شدید، بد نیست یک نگاهی هم به دو سوال از درس معارف بیاندازیم:



*ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید**.*
«ارزش هر کس به درک و ......... وی از حقیقت هستی و جای‌گاه انسانی در کاردانی
آفرینش دارد.»
1) فهم
2) پرهیز
3) دوری
4) جدایی
و اما به نظر من در میان همه‌ی این سوالات نبوغ‌آمیز، جایزه‌ی ویژه تعلق
می‌گیرد به سوال درخشان، بی‌نظیر و شگفت‌انگیز زیر:



*ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید**.
*«رویاهای صادقانه: هر کدام از ما هنگام .......... رویاهایی را مشاهده
می‌کنیم. این رویاها انواع مختلف دارند.»
1) دویدن
2) ایستادن
3) خواب
4) نشستن
آقا من همیشه هنگام دویدن رویا می‌بینم! آن‌قدر خوب است

 

چطور بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 1389/07/30ساعت 1:14 PM توسط |

سلام به دوستااااانه گل گلم...ببخشید که دیر کردم درگیر درسام بودم

 

در ابتدا میخواستم چند مناسبت را تبریک اعلام کنم

۱)روز دختر را به همه ی دختران گل تبریک میگم

۲)ولادت امام رضا را به تمام شیعیان تبریک میگم

۳)پیروزی استقلال مقابل پرسپولیس و به همه ی پرسپولیسی ها تسلیت میگم(به استقلالی ها تبریک نمیگم چون پرسپولیسیم)

دیگه چیزی نمونده که تبریک نگفته باشم؟؟؟؟

خب......مبحث بعدی

 

چون که این آپی که کردم کوتاه است آپ بعدی

 من روز جمعه است

........................

مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت.
چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند.
او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد.
وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشور به همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجود مي آيد.
بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است.
بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد.
فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادي عمومي شروع شده است.

آنتوني رابينز يک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد: انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند.

 

خودتان درباره ی خودتان قضاوت کنید

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/07/27ساعت 4:5 PM توسط |

خب دوباره من اومدم........

 

با آهنگ های جدید.......

 

 

دانلود کنید و حالشو ببرید

 

 

دانلود آهنگ حمید طالب زاده به نام مگه نه

 

دانلود آهنگ جدید ابی به نام نوازش

 

دانلود آهنگ منصور به نام ندیدی تو خوابم

 

دانلود آهنگ sexion_d'assaut به نام desole

 

دانلود آهنگ مهران مدیری(تیتراژ سریال قهره ی تلخ)

 

برای دانلود آهنگ های دیگر اینجا کلیک کنید

 در نظر سنجی های ما شرکت کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/07/19ساعت 4:16 AM توسط |

سلام به همه ی خوانندگان این وبلاگ.....

 

دوباره من اومدم....دوباره باید منو تحمل کنین....دیگه ببخشین دیگه.....

 

بعد از نزدیک ۲ هفته دوباره برگشتم.....

 

تو این ۲ هفته نمیدونین که به چی گذشت....

 

اگه میخواین بخونین برین به ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/15ساعت 3:0 PM توسط |

سلام به همه ی خوانندگان محترم این وبلاگ به بخش اخبار خوش آمدید

 

..................

 

خبر فوری که الآن به دست ما رسیده این است که کیوان نویسنده ی وبلاگ راز زندگی گفت که تا مدت ۱۰ روز وبلاگ خود را آپ نمیکنه

:::وی ادامه داد و گفت که به دلایل کاملا روشن این کار را کرده

 

..................

 

به قسمتی از گزارش توجه کنید::::

 

..................

 

خبرنگار:آقای کیوان....علت شما از این کار چه بوده؟

 

کیوان:علت این کار من بسیار روشن است...من برای این این کارو کردم که از مقطع راهنمایی به دبیرستان میرم و میدونین که دبیرستان یه خورده سخت تر از راهنماییه و باید درس خوند

 توی این ۱۰روز خواستم که کارم یه خورده سبک تر بشه و به محیط جدید مدرسه ام عادت کنم...از همین جا از تمام خوانندگان وبلاگم عذر خواهی میکنم

 

خبرنگار:اگه صحبت دیگه ای با خوانندگانتان دارید بفرمائید

 

کیوان:میخواستم عرض کنم که من توی این ۱۰ روزه فقط آپ نمیکنم و اگه آپ بکنین و خبر بدید بهتون سر میزنم و ازتون میخوام که نظرات و انتقادات و پیشنهادات خود را به صورت نظر برای من بدید که توی این ۱۰ روزه خودم و وبلاگم رو اصلاح کنم::خواهشا با من رو در وایسی نکنین و نظرتون و رک بگین:::

 

خبرنگار:خیلی ممنون آقای کیوان.....

 

کیوان:خواهش میکنم ....منم میخواستم به خواننده های وبلاگ بگم که خیلی دوستون دارم

 

خداحافظ

 

..................

 

همان طور که در گزارش آقای کیوان خواندید وی از خوانندگان محترم خود خواهش کرد که در این ۱۰روزه به وبلاگ او سر بزنید و نظرات...انتقادات...پیشنهادات خود را برای مدیر وبلاگ به صورت نظر اعلام کنید::::

 

..................

 

با تشکر از شما خوانندگان این وبلاگ تا روز ۱۵مهر ۱۳۸۹ از شما خداحافظی میکنم

 

...................

 

خدانگه دار

 

در نظر سنجی های ما باز هم شرکت کنید

+ نوشته شده در جمعه 1389/07/02ساعت 1:8 PM توسط |

لطفا اين داستان را نقادانه بخوانيد و نظر دهيد که آيا اين طرز تفکر صحيح است يا نه؟

 

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم …



ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن …



روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به ‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.



ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..



من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو روزگار گذرانده است.

 روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟



هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید:

 

کدام وضع؟

بهت زده شدم... همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

با درماندگی گفتم: آره، …. نه، … نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….



حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.



ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

+ نوشته شده در شنبه 1389/06/27ساعت 4:2 PM توسط |

چند روز پیش تو اینترنت داشتم چرخ میزدم که یهو چشمم به این افتاد

 

آهنگی در جواب آهنگ سوسن خانوم

 

دانلود کردم و گوش دادم

 

خیلی باحاله

 

میدونم که ممکنه خیلی از شما اونو شنیده باشید ولی خب ممکنه که یه تعداد از دوستان هم گوش

 

 نکرده باشن

 

گفتم که شاید شما هم خوشتون بیاد

 

برای دانلود کلیک کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/24ساعت 1:29 PM توسط |

سلام به همه ی دوستان گل و گلاب

 

عید سعید فطر و به همتون تبریک میگم

 

و اما براتون یه داستان گذاشتم ///قشنگه بخونین

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت. اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان، به راه خود ادامه مي دادند .

دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود. شلواري هم که تن دخترک بود،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند. به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" .

مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "




- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ضريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .

- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .

دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "

- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .

- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.

- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .

با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: "

اِه، بروکسل چي کار داري؟ "

- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟

دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.

- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟

- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگزار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .

- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.

دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:

- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.

دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.

-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .

سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .

-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .

- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟

- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .

دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:

-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :

- بفرماييد.

ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.

- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.

- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .

دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .

- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .

دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد .

حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .

- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟

- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .

- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟

- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...

- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

 

در نظر سنجی ما شرکت کنید

+ نوشته شده در جمعه 1389/06/19ساعت 1:2 PM توسط |

 

 

به نام خدا

   روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

   خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در

    وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که

    دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده

    می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده

    بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند،

    اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در

    دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را

    ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی

    بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند

    را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا

     نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که

به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!

 
   هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد،

    هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان

     آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به

    همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا

   (ملکوت الهی) نخواهد شد. 



به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/17ساعت 1:14 PM توسط |

آمار خانوار(طنز)

این برنامه ویروس نیست

مطمئن باشید

اگر کامپیوترتون فرمت اکسل و میخونه فایل زیر رو دانلود کنید و چیز هایی که ازتون میخواد به طور درست انجام بدید

جواب کارتونو برام نظر بدید

برای دانلود کلیک کنید

 

در نظر سنجی ما شرکت کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/10ساعت 1:41 PM توسط |

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است.

مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.

تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند.

دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می­شود برویم . ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم .

مرد لبخند زد و باز قبول کرد.

 

 

زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟


مرد جواب داد: دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­ سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه­ هایی که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سام ِ از دست رفته­ام را تجربه کنم .

بعضی وقتها آدم قدر داشته­ ها رو خیلی دیر متوجه می­شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده ، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه.

ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می­کنیم که واقعا ً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم.

روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم.

این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می­خوره.

ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید.

یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

قدر عزیزانتون رو بدونید.

همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست.

ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه.

 

 امیدوارم این داستان در روحیه ی شما تاثیر مثبت داشته باشد

 

باتشکر

 

در نظر سنجی ما شرکت کنید

+ نوشته شده در جمعه 1389/06/05ساعت 0:29 AM توسط |


پدرم هميشه مي‌گويد " اين خارجي‌ها که الکي خارجي نشده‌اند، خيلي کارشان درست بوده که توي خارج راهشان داده‌اند"

 البته من هم مي‌خواهم درسم رابخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج مي‌دانم.


تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در آمريکا زندگي مي‌کند. براي همين هم پسر همسايه‌مان آمريکا را مثل کف دستش مي‌شناسد. او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي کشور را اداره مي‌کنند"


مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است. ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد ...


البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا.


خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي ميل دينگ کار مي‌کنند. همين برج‌هايي که دارند نشان مي‌دهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.


ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامه‌هاي علمي آن را نگاه مي‌کنيم.


در اينجا اصلن استعداد ما کفش نمي‌شود و نخبه‌هاي علمي کشور مجبور مي‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش مي‌شوند. مثلاً اين "بيل گيتس"با اينکه اسم کوچکش نشان مي‌دهد که از يک خانواده‌ي کارگري بوده اما تا مي‌فهمند که نخبه است به او خيلي بودجه مي‌دهند و او هم برق را اختراع مي‌کند.


پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شب‌ها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.


خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر همسايه‌مان مي‌گفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند يک جمله‌ي ساده مثل  I lav u  بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.


اين بود انشاي من
 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/06/01ساعت 12:55 PM توسط |

قیمت معجزه

 

وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود، شنید كه پدر ومادرش درباره برادر كوچكترش صحبت می كنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

 


 


سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست، سكه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.



بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترك پاهایش را به هم می زد و سرفه می كرد، ولی داروساز توجهی نمی كرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت.

 



داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترك جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!



دختـرك توضیح داد: برادر كوچك من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد كه فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من كجا می توانم معجزه بخرم؟

 


مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترك پرسید: چقدر پول داری؟
دخترك پول ها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فكـر می كنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فكر می كنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود.


 


فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دكتـر رفت و گفت: از شما متشكـرم، نجات پسرم یك معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم؟

 



دكتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار

 

+ نوشته شده در شنبه 1389/05/30ساعت 12:29 PM توسط |

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است

و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان

 


مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت

 فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا باغچه ای است

 و عمری ست که من ریشه در خاک دارم

 

 

  ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت

 و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد


و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند

 پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز

 


من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم

که ما درختیم و پاهایمان در بند

 


او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود

 و کوه به گونه ای و درخت به نوعی


تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی

 


و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر

 زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را
 

 

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند،

 ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم

 تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم

 

 

 هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید

 هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند


و سرانجام رسیدیم

 

 

 و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید

 و سرانجام هر غوره، انگوری شد
 

 

 

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت

 تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری

و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی

و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی


و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را
 

 

مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛
 

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت

 

 فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه

 

 

 و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت

 

 خدا سلام رساند و گفت : مبارکت باد ؛ که تو اکنون داراترین درختی

 

 

 و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این

 همه بی چیزی تا کجاها دویدی

 


=================

 


من مي دانم اگر به معجزه اعتقاد داشته باشم برايم اتفاق خواهد افتاد

 و اين معجزه ی ايمان است


من مي دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر مي رسد

 پس تمام تلاشم را به كار مي گيرم

 تا محال را به ممكن تبديل سازم


من ذهنم را آنگونه ساخته ام كه جهنم را برايم به بهشت تبديل كند نه بهشت را به جهنم


من نقشه زندگي خود را چنان شفاف رسم كرده ام كه تنها راه باقي مانده ساختن آنست

 

من براي رسيدن به سرزمين اهدافم اولين قدم را برداشته ام

 قدم اول يعني تصمیم
 

پس من برنده ام

چون مي دانم مشكلات مانند صخره هايي هستند كه در مسير رود قرار دارند

 اگر صخره نبود رود هيچ آوازي سر نمي داد

 

چطور بود؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/05/25ساعت 11:43 AM توسط |

سلام به عزیزان خوشجیل مشجل خود خودم

 

امروز براتون دانلود آهنگ های مختلف گذاشتم

 

برین آهنگ هارو دانلود کنید و حالشو ببرید

دانلود آهنگ جدید و توپ اشکین0098 و علیشمس به نام دبدبه دوبه

دانلود آهنگ جدید کامران و هومن به نام مثل خودت

دانلود آهنگ جدید و پر طرفدار Eminem__ft_Rihannaبه نامLove The Way You Lie

 

دانلود آهنگ قدیمی لیلا فروهر به نام دل ای دل

دانلود آهنگ خارجیYolando be coolبه نامWe no speak Americano

رادانلود آهنگ زانیار و سیروان خسروی به نام آره

دانلود آهنگ پیام شیرزاد و مهدی مقدم به نام ناز گل

دانلود آهنگ نریمان به نام یه دل میگه برو یه دل میگه نرو

دانلود آهنگ گلشیفته فراهانی به نام شهزاده ی قصه ی من

دانلود آهنگ ساسی مانکن و علیرضا به نام ستند بای

دانلود آهنگ فیلم دزدان دریایی کارائیب

دانلود آهنگ فرزاد فرزین به نام ارتش صلح

دانلود آهنگ گروه شک به نام بریم تو آسمونا

دانلود آهنگ کت دلونا به نام واین آپ

دانلود آهنگ کت دلونا به نام ران د شو

دانلود آهنگ ریمیکس مادر تاکینگ

دانلود آهنگ ریمیکس مادر تاکینگ2

دانلود آهنگ جدید تتلو و طعمه به نام یکی بهش زنگ بزنه

دانلود آهنگ ۰۰۹۸ و علیشمس به نام دخی

دانلود آهنگ علی لهراسبی به نام فاصله ها

دانلود آهنگ تتلو و طعمه به نام ایول

دانلود آهنگ فریدون به نام باغ شیشه ای

دانلود آهنگ عماد طالب زاده(برادر حمید طالب زاده)به نام قزیه از این قراره

دانلود آهنگ جدید علی پیشتاز به نام توپم

دانلود آهنگ احسان خواجه امیری به نام تو یادم دادی

دانلود آهنگ فریمان(خواننده ی ایرانی)به نامthey wont understand

دانلود آهنگ نریمان و کامیار به نام ناز نکن

دانلود آهنگ سعید کرمانی به نام ایکبیری

دانلود آهنگ فرانسویStromae به نام Alors On Danse –

دانلود آهنگ تتلو و طعمه و 2afm و رضایا به نام ایول

دانلود آهنگ دوزی(رپر عربی)به نام میریاما

دانلود آهنگ جدید و خیلی باحال ساسی مانکن به نام آی کیو تو آی سی یو

اگه خوشتون اومد نظر بدین تا ویدئوش هم بذارم

دانلود آهنگ مبین و ساسی مانکن به نام یه کاری کن رقصمون بیاد

دانلود آهنگ ریهانا به نام رول ایت

دانلود آهنگ جدید آرمین 2afmبه نام مبارک باشه

دانلود آهنگ باحال جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی به نام به پرچم کشورت نگاه کن(ترجمه ی فارسی)

دانلود آهنگ حمید طالبزاده به نام میخوام باور کنی

دانلود آهنگ شکیرا به نام واکا واکا(مخصوص جام جهانی)

دانلود آهنگ بهرام به نام 24 ساعت

دانلود آهنگ بنیامین به نام آهای تو

دانلود آهنگ جدید داریوش و کیانوش و آرمین ماتم به نام وای وای

دانلود آهنگ akcentبه نامsey with me

دانلود آهنگ دی جی دادو که بدون کلامه(اسم آهنگشو نمیدونم ولی همتون شنیدیش)

دانلود آهنگ بدون کلام(دوپس دوپسی)کم حجم و باحال

دانلود آهنگ مهدی مقدم و مایکل جکسون(ریمیکس)

دانلود آلبوم فرزاد فرزین به نام شانس(فایل زیپ...7آهنگ...22مگابایت)

دانلود آهنگ جدید تتلو به نام بگو بینم ندیدیش

دانلود آهنگ آرش به نام دستا بالا

دانلود آهنگ بنیامین به نام کجای دنیا

دانلود آهنگ جدید مهدی مقدم به نام تنهایی

دانلود آهنگ جدید خارجی akcent به نام that’s my name

دانلو آهنگ دی جی افشین و امیراردلان به نام دختره آتیش پاره

دانلود آهنگ آرمین نصرتی به نام گل پری جون(خیلی باحاله...ته خز و خیل)

دانلود آهنگ اشکین0098 و علیشمس به نام عاشقتم

دانلود آهنگ اشکین0098 و علیشمس به نام حالم بده

دانلو آهنگ اشکین0098 و علیشمس به نام مستم و مستم

دانلود آهنگ بهنام صفوی و علی اسحابی و فرزاد فرزین(ویژه برنامه ی نوروز) به نام تو نزدیکی

دانلود آلبوم کامل داریوش به نام سراب(فایل زیپ...47مگابایت)

دانلود آهنگ وحید به نام کلاه قرمزی و هیلاری داف

دانلود آهنگ ساسی مانکن به نام تهران و L.A کن

دانلود سری اول آهنگ های قدیمی و خارجی

دانلود سری دوم آهنگ های قدیمی و خارجی

دانلود سری سوم آهنگ های قدیمی و خارجی

دانلود سری چهارم آهنگ های قدیمی و خارجی

دانلو آهنگ بروباکس به نام سوسن خانوم

دانلود آهنگ سعید کرمانی به نام زلیل مرده

دانلود آهنگ دی جی مانی به نام ناقولا(کم حجم و بسیار زیبا)

دانلود آهنگ محمود رامتین به نام زن زیبا(بازخوانی آهنگ ویگن)

دانلود آهنگ تهی و تتلو به نام فاز بد

دانلود آهنگ تتلو و طعمه به نام دختر رشتی

دانلود آهنگ تقریبا قدیمی شهره و شهرام سولتی به مناسبت عید نوروز

دانلود آهنگ بهنام صفوی به نام عشق من باش

آهنگ قدیمی جلال همتی به نام داش داش(اصل....15 دقیقه...5مگابایت...به همراه بابا کرم)

دانلود آهنگ جدید هیفا(خواننده ی عربی) به نام اینتا تانی

دانلود آهنگ جدید گروه تلویزیونی طپش به مناسبت عید نوروز به نام دل هارو به دست آوردیم شهر و به رقص آوردیم

دانلود آهنگ حسین تهی به نام این چیه؟

دانلود آهنگ قدیمیmodern talking به نام brother louie

دانلود فایل گلچین لیلا فروهر (فایل زیپ-۲۶ آهنگ باحال-۳۶ مگا بایت)

دانلود آهنگ (Calle_Ocho) به نام _I_Know_You_Want_Me ا

 

دانلود کنید و حالشو ببرید

البته دانلود این آهنگ ها برای افرادی که اینترنت کم سرعت دارند توصیه نمیشود

شما می توانید آهنگ های در خواستی خود را که ندارید برای دانلود به ما بگید تا ما این کار رو برای شما سریع تر انجام بدیم.

 

شرایط در خواست

آهنگ مورد نظر حتما دارای اسم خواننده و اسم آهنگ باشد

از در خواست آهنگ های پر حجم(آهنگ های دی جی و ریمیکس شده) خودداری کنید

در صورت پیدا نکرئن آهنگ در موتور های جست جو خواهشا دلگیر نشوید

باتشکر

 

+ نوشته شده در جمعه 1389/05/22ساعت 1:35 AM توسط |

دوباره سلام به دوستان

امروز براتون یه فیلم باحال برای دانلود گذاشتم

دانلود فیلم یکی از حقه های دیوید کاپر فیلد

 کم حجم و باحال

 

برای دانلود کلیک کنید

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/05/19ساعت 1:46 PM توسط |

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد:

يک کتاب مقدس،
يک سکه طلا
و يک بطرى مشروب .



کشيش پيش خود گفت :

« من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . . 

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد !  »

+ نوشته شده در جمعه 1389/05/15ساعت 5:54 PM توسط |

سلام...امروز یه مطلب برای اونایی گذاشتم که پشت ماشین به هر کس و ناکسی فحش میدن...البته امیدوارم که بهشون بر نخوره و ناراحت نشن

 

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه مي رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!


راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.

بنابراین پرسیدم:

چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!

 

در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:

قانون کامیون حمل زباله.





او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.

 

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/05/11ساعت 1:17 PM توسط |

 

 

درکنار يکي از سواحل درياي سياه.
باران مي بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالي بنظر مي رسد.
درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.

ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.
او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد
و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.

صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.
قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.
تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش
را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.
در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد
و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.

در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.
ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با
يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

خوب است بدانيد، که دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي کند!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/04/21ساعت 10:4 PM توسط |

سلام به دوستان...گفتم که یه تنوعی تو پست هام بدم و این دفعه داستان های کوتاه

 

 و براتون انتخاب کردم

 

چرچيل و راننده تاکسي


چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC براي مصاحبه مي‌رفت.

هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.

راننده گفت: "نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني چرچيل را از راديو گوش دهم" .

چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندي به او داد.

راننده با ديدن اسکناس گفت: "گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم!"

 

جالب بود....نه؟

+ نوشته شده در جمعه 1389/04/18ساعت 2:42 PM توسط |

سلام 

 

از پیشنهادها...نظرات...انتقادهای شما بسیار ممنونم

 

برای آپی که جمعه کردم به غیر ازچند نفر که دوستان بسیار صمیمی من هستند

 

 و ازشون بسیار سپاس گذارم دیگه هیچکس به وبلاگم نیومد

 

من تو اولین آپم گفتم که جمعه ها و دوشنبه ها آپ میکنم ولی مث اینکه تا برای

 

 تک تک تک تک دوستان نظر ندم که آپ کردم هیشکی نمیاد

 

.........................................................................

در ادامه این مطلب 4 تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری،  حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.

 

آماده ای؟

 

 

 

برو پایین تر.....

 

 

 

 

سوأل اول :

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ:

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

 

سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.

برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی..

 

 

 

 

 

سوأل دوم:

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

 

 

 

 

 

 

 

جواب:

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

 

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟

 

سوأل سوم:

ریاضیات فریبنده!!!  این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید... تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

 

 

 

 

 

 

پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana  2- Nene  3- Nini  4- Nono. اسم پنجمی چیه؟

 

 

 

 

جواب: Nunu؟

 

 

 

 

 

 

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.

 

بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/04/14ساعت 3:41 PM توسط |

 اگه گفتي چرا كريستوف كلمب ازدواج نكرده بود

 

چوم زنش می گفت:::::

 


- کجا داري ميري؟

- با کي داري مي ري؟

- واسه چي مي ري؟

- چطوري مي ري؟

- کشف؟

-براي کشف چي مي ري؟

- چرا فقط تو مي ري؟

 


- تا تو برگردي من چيکار کنم؟!

- مي تونم منم باهات بيام؟!

-راستشو بگو توي کشتي زن هم دارين؟

- بده ليستو ببينم!

- حالا کِي برمي گردي؟

- واسم چي مياري؟

 


- تو عمداً اين برنامه رو بدون من ريختي٬ اينطور نيست؟!

- جواب منو بده؟

- منظورت از اين نقشه چيه؟

- نکنه مي خواي با کسي در بري؟

- چطور ازت خبر داشته باشم؟

- چه مي دونم تا اونجا چه غلطي مي کني؟

- راستي گفتي توي کشتي زن هم دارين؟!

 


- من اصلا نمي فهمم اين کشف درباره چيه؟

- مگه غير از تو آدم پيدا نمي شه؟

- تو هميشه اينجوري رفتار مي کني!

- خودتو واسه خود شيريني مي ندازي جلو؟!

- من هنوز نمي فهمم٬ مگه چيز ديگه ايي هم براي کشف کردن مونده!

-چرا قلب شکسته ي منو کشف نمي کني؟

 


- اصلا من مي خوام باهات بيام!

- فقط بايد يه ماه صبر کني تا مامانم اينا از مسافرت بيان!

- واسه چي؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بيان!

- آخه مامانم اينا تا حالا جايي رو کشف نکردن!

- خفه خون بگير!!!! تو به عنوان داماد وظيفته!


- راستي گفتي تو کشتي زن هم دارين؟

 

+ نوشته شده در جمعه 1389/04/11ساعت 12:52 PM توسط |

سلام به شما بازدید کنندگان این وبلاگ
 

روز پدراتون مبارک...خیلی مبارک...خیلی خیلی خیلی مبارک

 
اینم یه شعر زیبا....
 
 
 
سعی کنید به عمق شعر فرو بروید...
 
 
 
در ضمن آپ بعدی من که ۲شنبه هستش...دانلود آهنگ های جدید و تقریبا قدیمی و ....است
 
 
 
 منتظر باشید
 
 
 
 

اولين روز دبستان بازگرد
باز گرد اي خاطرات کودکي

خاطرات کودکي زيباترند
درسهاي سال اول ساده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روز مهماني کوکب خانم است

کاکلي گنجشککي باهوش بود
با وجود سوز و سرماي شديد

تا درون نيمکت جا مي شديم
پاک‌کن‌هايي ز پاکي داشتيم

کيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
گرمي دستانمان از آه بود

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
همکلاسيهاي من يادم کنيد

همکلاسيهاي درد و رنج و کار
بچه هاي دکه سيگار سرد

کاش هرگز زنگ تفريحي نبود
کاش مي شد باز کوچک مي شديم

ياد آن آموزگار ساده پوش
اي معلم نام و هم يادت به خير
اي دبستاني ترين احساس من

 

کودکي ها شاد و خندان باز گرد
بر سوار اسب هاي چوبکي

يادگاران کهن مانا ترند
آب را بابا به سارا داده بود

روبه مکار و دزد و چاپلوس
سفره پر از بوي نان گندم است

فيل ناداني برايش موش بود
ريز علي پيراهن از تن مي دريد

ما پر از تصميم کبري مي شديم
يک تراش سرخ لاکي داشتيم

دوشمان از حلقه هايش درد داشت
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

خش خش جاروي با پا روي برگ
باز هم در کوچه فريادم کنيد

بچه هاي جامه هاي وصله دار
کودکان کوچک اما مرد مرد

جمع بودن بود و تفريقي نبود
لا اقل يک روز کودک مي شديم

ياد آن گچها که بودش روي دوش
ياد درس آب و بابايت به خير
بازگرد اين مشقها را خط بزن

 

از نمره ی ۲۰ شما چند میدی؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/04/01ساعت 8:56 PM توسط |

اگر در خانه بیکار هستید و توی خونتون از پشه و مگس و ... خبری نیست بهتره فایل زیر رو دانلود کنید

 

 و یه خرده خودتونو سر گرم کنید(فقط 70 کیلو بایت)

 

به این میگن خود اشتغالی به سبک کامپیوتری یا اینترنتی

برای رهایی از بیکاری کلیک کنید 

 

 

                                                                                                                     

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/03/31ساعت 1:4 PM توسط |

این یک داستان است...به شخص من مربوط نیست...

 

 

نام : ...

كلاس : ...
موزو انشا : عزدواج!
 

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.


حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند.
در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.


از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم
اشق است !


اگر
اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.


مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي داييمختار با پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!


اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.


قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!


البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!
اين بود انشاي من

 

 

نظر بدهید...خواهشا

+ نوشته شده در جمعه 1389/03/28ساعت 2:18 PM توسط |

سلام به همگی

سلام به دوستای خوشگل مشجل خود خودم

من دوباره وبلاگمو عوض کردم

................چند لحظه صبر کنید من علتی برای این کارم ندارم همین جوری برای تنوع عوض کردم

 ولی راجع به این کارم در درباره ی وبلاگ صحبت کردم/

 

دیگه دوران اخلاق گند کیوان تو هپی اند فانی تموم شد

 

کیوانی که ۲ماه برنامه ی اینترنتش خراب بود و حوصله نکرد که درستش کنه

 

کیوانی که ۱ماه بعد از عید آپ کرد و با مسخره بازی گفت که تا ۲۵ خرداد آپ نمیکنه

 

اما حالا وارد یک بخش بسیار زیبا و لذت بخش زندگی میشیم یعنی تابستون و عشق و حال و...

 

بهتره که گذشته هارو فراموش کنم

 

به آینده فکر کنم

 

به آینده ی این وبلاگ فکر کنم

 

از این به بعد من هر هفته...جمعه و دوشنبه آپ میکنم

 

وشما هم به همون اسم زندگی زیبا من رو لینک کنید و آدرس این وبلاگ و بذارید

 

راستی داشت یادم میرفت

 

 

در نظر سنجی فوتبالی ما شرکت کنید

 

البته می خواستم خواهش کنم که لطفا فقط یک نظر دهید و تیم مورد نظر خود را انتخاب کنید

 

 و نظر خودرا به من بگویید(نظر دهید)

 

از این به بعد روز های خوشی رو کنار هم داریم

 

تا جمعه خداحافظ

 

منتظر نظرات شما دوستان هستم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/03/25ساعت 4:11 PM توسط |